|
فرصت را از دست ندهید فردا همین امروز است
مطالب ادبی
|
گفت استاد مبر درس از یاد یاد باد آن که به من گفت استاد یاد باد آن که مرا یاد آموخت آدمی نان خورد از دولت یاد هیچ یادم نرود این معنی که مرا مادر من نادان زاد پدرم نیز چو استادم دید گشت از تربیت من آزاد پس مرا منت از استاد بود که به تغلیم من استاد استاد هر چه می دانست آموخت مرا غیر یک اصل که ناگفته نهاد: قدر استاد نکو دانستن حیف استاد به من یاد نداد گر بمرده ست روانش پر نور ور بود زنده خدا یارش باد [ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 11:55 ] [ Tanha ]
[ ]
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد. پسر بزرگش که منتظر بود، جلو دوید و گفت: مامان، مامان! وقتی من در حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد، تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید نقاشی کرد.
مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت... تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود، مادر فریاد زد: تو پسر خیلی بدی هستی که روی دیوار نقاشی کردی و همه ی ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت. تامی از غصه گریه کرد... ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد دلش گرفت. تامی با ماژیک روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوستت دارم. تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذرایی بر دیوار است.!
[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 11:25 ] [ Tanha ]
[ ]
|